سرك كشيده بودي

از پشت پنجره فولادي!!! 

 

كاش خانه ها گلي ميماند

مگر

معصوميت تو هم به ماندگاري كاه و گل ميماند

موهاي قهوه اي

ست شده با رنگ خاك و پرتو نگاري خورشيد

و چشم هاي روشنت

چه معصوميت گمراه كننده اي

بر دل هاي ساده مينشاند

و واي بر احوال كسي كه

شيدا شود ميان اينهمه زيبايي

و اصالتي كه در ديوارهاي گلي ماند

اما در نگاه تو نه!

چه خوش است عطر خوش كاه و گل

كه مشمعز كنندي هواست

و مست كنندي دل

با هر پيك نفس!

هاي بي خبر از هيئت انساني

يك نفر در تكاپوي چشمانت

غرور خويش را به عزا نشسته است!

و چقدر فاصله افتاد

بين دختركي معصوم در پشت پنجره

با روسري قهوه اي ست شده با چشمانش

و زن پر شراره امروز

با چكمه هاي بلند

و موهاي بولندش

كه گلهاي روسري را بي تاب كرده است !

هاي فاصله گرفته از مرام انساني

يك نفر در تكاپوي دستانت

تمام ديواره هاي سيماني شهر را دست كشيده است

و گريه ميكرد

با تمام غرور و جواني اش

به رسم دختران صدف وار عشيره

كمي از سنگ و سيمان شهر فاصله بگير

به اصالت باران و نسيم برگردد

و مست شو از بوي خوش كاه و گل !

بشر خدا را پشيمان كرده

تو دليل اين پشيماني نباش .

يعقوب نادري