به نام آفریننده ی شکوفه های سپید
و جوانه های سبز از دل زمین یخ زده از سوز سرمای زمستان
همانی که رویش به إذن اوست
و چه مادرانه بستری از خاک به روی شکوفه ها می گستراند تا از سوز سرمای دی و بهمن و اسفند در امان بمانند
قادر متعالی که خاک را دگرگون میکند تا شکوفه ها رسیدن بهار را نوید دهد
و اوست امر کننده به ابر که ببارد و زمین را سیراب کند
همان قدرت لایزالی که دشت مرده را مصحف می کند از زنبق و بنفشه و ریحان, رنگ در رنگ, همچون بوم سپیدی که کالبدش جان می گیرد به قلم استاد فرشچیان
به نام او که مالک بلا منازع روح و جسم آدمیست
و انسان زمخت و سخت می شود و چون خاک در زمستان مرده با دوری از یاد و درگاهش و می روید و جان میگیرد چون شکوفه در بهار به طاعت و قرب و فرمانبری و خضوع به درگاهش, که مهرش همان آفتاب است که زمین مرده را جان دوباره می بخشد و روزی خلق بارش همان ابریست که شکوفه را سیراب می کند
پس به نام خالق شکوفه ها
و امر کننده به آب, باد, خاک, خورشید و ماه ! ! !
بانوی مهر سلام
چهار ساعت و اندی از آخرین شب اسفند نود و چهار میگذرد
و سه ساعت و اندی به آغاز فروردین نود پنج مانده است
لحظات و ساعاتی مجهول که من نمی دانم مانده های سال
کهنه است یا جزء سال جدید محسوب میشوند
ولی چه خوب می شناسم این دقایق مجهول الحال و زمان
درست همانند احوالات روز و شب های خودم ! ! !
چند روز پیش در راه که می آمدم تمام جاده را ابری سیاه
سایه گسترانیده بود، ولی جز آسمان آبادی شما خبری از
باران نبود !
و اوست که آگاه بر همه ی امور است, و چه خوب میشناسد
تمامی سوخته دلان را؛ که فقط به ابرهای بالای آبادی شما
فرمان بارش داده بود
منظره عجیبی بود یک دقیقه مانده به آبادی تو باران شروع
می شد و یک دقیقه که از آبادی تان دور می شدم باران بند می آمد
سوگند که از آن عصرهای دلگیری بود که چشم هایت
همچون باران شدید بالای آبادی ات میبارید, چونانکه خدا
هم پا به پایت گریه میکرد!
غافل که او دگر نمی آید
دگر نمی آید
و دگر نمی آید ! ! !
و چقدر این هرگز نیامدن طاقت فرساست
چو جوان ساده ای که در کنار جاده شاهد گذشتن شاهزاده ای
سوار بر اسبی بوده باشد با موهایی رها در باد که فقط یکبار از آنجا میگذشت
غافل که این جوان هر روز را با امیدی ساده لوحانه و شیرین
چند ساعاتی را در کنار جاده به انتظار می نشست!
غافل که او دگر نمی آید, برای همیشه نمی آید,
و تا همیشه و هست این مکرر شب و روز آزار دهنده او نمی آید ! ! !
عصر دیروز که برای قدم پا به خیابان مملو از دستفروش
بساط پهن کرده در خیابان می گذشتم
آدم های پر جنب و جوشی دیدم که هر کدام مشغول چانه
زدن با دستفروشی بود , بازار از همیشه شلوغ تر بود
هیاهوی بازار متعجبم کرده بود که چرا تمام آبادی و اهالی
آبادی های دیگر, همه امروز را برای خرید انتخاب کرده اند؟
که ناگهان چشمم به ماهی های قرمز کوچک و سبزه های
سفره هفت سین افتاد, یادم آمد که امروز آخرین روز
سال است و فردا که کنون سه ساعتی بیش نمانده عید
می شود و بهار نوید نو شدن سال می دهد
اما نه برای من و تو !
چرا که او دگر نمی آید
غافل که او دگر نمی آید
و برای همیشه او نمی آید
زمان برای من در سپیده دمی که با صدای گریه بی امان
همراه با نفس های بریده بریده و هق هق زنان نگارم از
خواب پریدم و خبر پرواز آن یگانه دوست و برادر به معنی
واقعی کلمه را شنیدم برای همیشه متوقف شد
,,چرا که دوستی برادری است که انسان آگاهانه انتخاب میکند,,
و پرواز نازنین دوست و برادرم کوه طاقتم را چنان شکاند که
هم توان و تحمل از من دریغ شد هم حوصله زندگی شاد را
به یکباره ستاند
,, و گاه انسان در بیست سالگی میمیرد و در هفتاد سالگی به
خاک سپرده می شود,,
چرخه میگذرد و ما نیز چه به جبر و چه به اختیار باید همراه
شویم و بقبولانیم به خویش این آمد و شد و عیدهای بی او
را
,, چه میتوان کرد, ما دست هایمان کوچکتر از ان است که
حتی ستاره ای در نزدیکترین آسمان داشته باشیم,,
می گویند خوب ببین و بیاندیش تا خوبی در زندگی ات
متبلور شود, ولی چگونه؟ مگر بی او میشود؟
پس ای نازنین دیدارمان به قیامت, کی و چگونگی قرارمان
با خدا, باشد که آنجا هفت سینی بچینیم و جشنی بگیریم و شاد شویم .
دلنوشته؛یعقوب نادری
نیمه ی شب , دو ساعت مانده به عید۹۵