به یاد پدر

به یاد آن همه مهربانی که در سخاوت دستان تو

مرا به باغ باغ شکوفه

تأمین اعتبار کرد . . .

همین دیروز که از مرور آخرین خاطره امان


در زمان دولت مان, شوکت مان و شکوه مان

به پاس حضورت

می گذشتم!

یکی از هم قطارانت

به پاس آنهمه عظمت و اعتباری

که خلاصه در تو بود!


دست مرا به گرمی و مهر فشارد

و پیشانی ام را

یکی برای خودم

و دیگری بجای تو بوسید.

پدر

یگانه یاور کودکی تا جوانی ام:


تا تو بودی, باکی از دنیا نبود

چون تو رفتی, گریه چشمانم ربود. . .

 

پدر کوهی از درد بود

پدر اسوه ی صبر بود

پدر همچو سرو سرفراز

پدر مأمن درد بود

پدر از کودکی مرد شد

غمخوار مادر و . . . . . .

. . . . . . . که همگی بی وفا شدند

خاری به دل و چشم بابا شدند

پدر ریشه را آب داد و نشست

ز یاران خود تیشه خورد و شکست

پدر را غم از مکر دوران نبود

غمش ملک و میراث و سامان نبود

وقاحت ز یاران از حد گذشت

ز کین خودی شاخ و برگش شکست

وقتی تمام مرثیه ها سروده شد

وقتی تمام مرثیه ها سروده شد

بی شک, تمام بنفشه

از خاک تو آرمیده میشود

چراکه به یقین تو

وارث تمام مهربانی

و همسایه با نسیم بودی

بنفشه خوی,, بی ریا و دوست داشتنی من

دلم برای لحظه لحظه های تو

سخت دلتنگ شده

تو رفتی و تمام بنفشه ها قامت خمیده اند

تو رفتی و مهربانی از شهرمان رخت بسته است

تو رفتی و مهربانی ات

یک آن در آب رخ کشید

و تمام ابرهای آسمان

به یاد بود تو

به باران شکوفه نشسته است .

نادری

بهار 95

به نام آفریننده ی شکوفه های سپید
و جوانه های سبز از دل زمین یخ زده از سوز سرمای زمستان

همانی که رویش به إذن اوست
و چه مادرانه بستری از خاک به روی شکوفه ها می گستراند تا از سوز سرمای دی و بهمن و اسفند در امان بمانند

قادر متعالی که خاک را دگرگون میکند تا شکوفه ها رسیدن بهار را نوید دهد

و اوست امر کننده به ابر که ببارد و زمین را سیراب کند

همان قدرت لایزالی که دشت مرده را مصحف می کند از زنبق و بنفشه و ریحان, رنگ در رنگ, همچون بوم سپیدی که کالبدش جان می گیرد به قلم استاد فرشچیان

به نام او که مالک بلا منازع روح و جسم آدمیست
و انسان زمخت و سخت می شود و چون خاک در زمستان مرده با دوری از یاد و درگاهش و می روید و جان میگیرد چون شکوفه در بهار به طاعت و قرب و فرمانبری و خضوع به درگاهش, که مهرش همان آفتاب است که زمین مرده را جان دوباره می بخشد و روزی خلق بارش همان ابریست که شکوفه را سیراب می کند

پس به نام خالق شکوفه ها
و امر کننده به آب, باد, خاک, خورشید و ماه ! ! !


بانوی مهر سلام

چهار ساعت و اندی از آخرین شب اسفند نود و چهار میگذرد

و سه ساعت و اندی به آغاز فروردین نود پنج مانده است

لحظات و ساعاتی مجهول که من نمی دانم مانده های سال

کهنه است یا جزء سال جدید محسوب میشوند

ولی چه خوب می شناسم این دقایق مجهول الحال و زمان

درست همانند احوالات روز و شب های خودم ! ! !


چند روز پیش در راه که می آمدم تمام جاده را ابری سیاه

سایه گسترانیده بود، ولی جز آسمان آبادی شما خبری از

باران نبود !

و اوست که آگاه بر همه ی امور است, و چه خوب میشناسد

تمامی سوخته دلان را؛ که فقط به ابرهای بالای آبادی شما

فرمان بارش داده بود

منظره عجیبی بود یک دقیقه مانده به آبادی تو باران شروع

می شد و یک دقیقه که از آبادی تان دور می شدم باران بند می آمد

سوگند که از آن عصرهای دلگیری بود که چشم هایت

همچون باران شدید بالای آبادی ات میبارید, چونانکه خدا

هم پا به پایت گریه میکرد!

غافل که او دگر نمی آید
دگر نمی آید
و دگر نمی آید ! ! !


و چقدر این هرگز نیامدن طاقت فرساست

چو جوان ساده ای که در کنار جاده شاهد گذشتن شاهزاده ای

سوار بر اسبی بوده باشد با موهایی رها در باد که فقط یکبار از آنجا میگذشت

غافل که این جوان هر روز را با امیدی ساده لوحانه و شیرین

چند ساعاتی را در کنار جاده به انتظار می نشست!


غافل که او دگر نمی آید, برای همیشه نمی آید,

و تا همیشه و هست این مکرر شب و روز آزار دهنده او نمی آید ! ! !

 

عصر دیروز که برای قدم پا به خیابان مملو از دستفروش

بساط پهن کرده در خیابان می گذشتم

آدم های پر جنب و جوشی دیدم که هر کدام مشغول چانه

زدن با دستفروشی بود , بازار از همیشه شلوغ تر بود

هیاهوی بازار متعجبم کرده بود که چرا تمام آبادی و اهالی

آبادی های دیگر, همه امروز را برای خرید انتخاب کرده اند؟

که ناگهان چشمم به ماهی های قرمز کوچک و سبزه های

سفره هفت سین افتاد, یادم آمد که امروز آخرین روز

سال است و فردا که کنون سه ساعتی بیش نمانده عید

می شود و بهار نوید نو شدن سال می دهد

اما نه برای من و تو !
چرا که او دگر نمی آید
غافل که او دگر نمی آید
و برای همیشه او نمی آید

 

زمان برای من در سپیده دمی که با صدای گریه بی امان

همراه با نفس های بریده بریده و هق هق زنان نگارم از

خواب پریدم و خبر پرواز آن یگانه دوست و برادر به معنی

واقعی کلمه را شنیدم برای همیشه متوقف شد

,,چرا که دوستی برادری است که انسان آگاهانه انتخاب میکند,,

و پرواز نازنین دوست و برادرم کوه طاقتم را چنان شکاند که

هم توان و تحمل از من دریغ شد هم حوصله زندگی شاد را

به یکباره ستاند

,, و گاه انسان در بیست سالگی میمیرد و در هفتاد سالگی به

خاک سپرده می شود,,

چرخه میگذرد و ما نیز چه به جبر و چه به اختیار باید همراه

شویم و بقبولانیم به خویش این آمد و شد و عیدهای بی او

را
,, چه میتوان کرد, ما دست هایمان کوچکتر از ان است که

حتی ستاره ای در نزدیکترین آسمان داشته باشیم,,

می گویند خوب ببین و بیاندیش تا خوبی در زندگی ات

متبلور شود, ولی چگونه؟ مگر بی او میشود؟

پس ای نازنین دیدارمان به قیامت, کی و چگونگی قرارمان

با خدا, باشد که آنجا هفت سینی بچینیم و جشنی بگیریم و شاد شویم .

دلنوشته؛یعقوب نادری
نیمه ی شب , دو ساعت مانده به عید۹۵

جامانده از قطار شب

,,جا مانده از قطار شب,,

نشسته روی سکوی کنار درب ورودی

بی حوصله آخرین کام را از سیگار گرفت

و با پرتابی حرفه ای
به سطل زباله انداخت

فقط دو دقیقه دیر رسیده بود

یاکریمی که از کنارش پرید

حس خوبی برایش داشت

جان در طلب هوایش بی قرار

و شوقی سرکش برای دیدار

جا مانده از قطار

و در ایستگاه چشم انتظار

بی حوصله بطرف سالن می رفت
و چمدان را دنبال خودش میکشید

مسافرانی که همه در لیست انتظار, منتظر بودند

ساعت بزرگ ایستگاه لحظه رسیدن قطار دیشب را نشان میداد

شاید کمی منظم تر بودن

تا ساعتی دیگر, دوست را در آغوش میکشید

شاید هم دوست مشتاق به دیدار نبود

او و صندلی های آهنی

مسافران و ساعتی بزرگ

نفسی که تنگ آمده بود

وسوسه کشیدن سیگاری دیگر

و خانمی که مادرش را دوان دوان می کشید

طفلک نمیدانست

ما از سپیده منظریم

بی اختیار چشمانش را بست

صدای خانمی که می گوید ,, آقا,,

و صدای بلندتر متصدی که میگوید ؛

آقای کاپشن قهوه ای


چرت کوتاهش را میشکند . . .

با شوق به سوی باجه می رود

متصدی میگوید؛

قطار اتوبوسی, فقط تا نیشابور


سوار می شود

بهتر بود تا شش ساعت انتظار

تازه آنجا هم که تا مشهد راهی نیست

اگرم هست, خیالی نیست

شاید اگر نیشابور تا مشهد را قدم می زد

کمی آرام می شد .

,, دلنوشته در سفر
یعقوب نادری/۹۴/۱۱/۲۷

پنج شنبه های دلتنگی و این پاییزهای لعنتی

پنج شنبه های دل تنگی

و

این پاییز های لعنتی . . .

 

خوشا زمانی که پاییز فقط آبستن غمی از احساس بود

نه تکرار مکرر حادثه ها

کنون هر پاییز که از راه می رسد

زنده می شود

مهری که بی مهر شده بود

آبانی که سالروز فاجعه

و آذری که دردنامه ی ما را تکمیل کرد !

یادش بخیر؛

تابستان هایی سبز از خوشه های خوشرنگ شالی


و پاییزهای زیبای خرمن های برنج

انتظار خوش خرمن بهره

و مسولیت خطیر رانندگی فرغون

جهت رساندن غذا به مزرعه

که حادثه ای,قورباغه ها را به ناهاری مفصل دعوت نمود

و حکم به کتکی جانانه

که با وساطتت مادر

از امتیاز تخفیف برخوردار و اجرا گشت

و دردی یادم نمی آید!

ولی امروز

تمام بدنم کبود شده از کتک های این ناجوانمرد روزگار! !

هشت روزی از آبان می گذشت که؛

زمان ایستاد, زمین سر گیجه گرفت

کوهی بنام پدر از هم پاشید!

غروب و غم عهد اخوت بستند

و مادر

بی سر و سامانگی ات مبارک!


مزرعه از بی دلی ما, در هجوم کلاغ ها پژمرد

و ما همه مترسک هایی که کلاغ هم به حسابمان نیاورد!

 

ویلان و چروک پانزده پاییز سخت گذشت

جراحات زخم آبان التیام نیافته بود

که حادثه تکرار شد؛


برگ ریزان دلگیری اواسط آذر

کفپوش خیابان ها را به رنگ طلایی, جلایی ناب داده بود

و خش خش پای عابران

آهنگی غمگین و گوش نوازی طنین انداز کرده بود

که خوابی عمیق به دل تنگی های فرید پایان داد!

هرچه دعا و دخیل, هرچه گریه و ضریح

هرچه نذز و نذیر. . .

افاقه نکرد!

و کودک مرد آسمانی ما

خوابی خوش در کنار معبود را

به بودن در کنار ما ترجیح داد.! ! !


دلگیر و دلشکسته با فلسفه خاک بودن و خاک شدن

از آن خدا بودن و بسوی خدا شدن

ایام میگذراندیم,

نه نایی برای ناله, نه دلی برای دلخوشی!

زمستانی سخت, بهاری غمگین و تابستانی بی حوصله گذراندیم

دوباره پاییز شده بود . . .

و وای از این پاییز دیگری . . .

و وای از این پاییز دیگری

و وای وای وای

از این پاییز دیگری, که روزگار با ما چه کرد! ! !


بیست و اندی از مهر می گذشت؛

فاجعه ای شوم قبیله را به دردی بی تسکین در انتظار بود

که ریشه هایمان را خشکاند

و تا همیشه بی دلمان کرد!

آفت هجر, نوگلی از باغ ما خشکاند

دوباره یاری ردای سفر پوشید و رفت!

تکه ای از پازل ما جدا شده بود

بازی بهم ریخت, معادلات جور نمی شد

چشم ها خون, نفس ها بغض

فکر ها خراب, دل ها کباب!

 

با همه ی کوه درد بودنمان

دوباره کودک شدیم و بهانه گیر . . .

ثانیه ها به سختی, ساعتی می گذشت

و ساعت ها به درازای روزی

با چاشنی درد و دلتنگی!

گریه برایمان تجویز کرد روزگار

روزی سه بار هر بار هشت ساعت

همراه با پاف نفس, که بغض خفه مان نکند

و توصیه شد:

"پاییزها را در خواب باشیم, بهتر است"

پاییز !

پاییز!

پاییز !

نفرین به تو پاییز برادر کش

نفرین به تو زیبای هزار رنگ

نفرین به تو!

پیش های دور؛

چقدر آمدنت را به انتظار می نشستم

تا تو بیایی

ولی کنون برو

و اگر ممکن است

هیچگاه باز نگرد . . .

نادری,۹۴/۹/۲۷

به عزم رفتنت جانا

به عزم رفتنت جانا
هزارن درد حاصل شد
چو رفتی از برم ناگه
سیه روزی میسر شد
شب پروازت ای خوبم
دلم در کوره ی غم ها
خودم در گوشه ای تنها
دو زانو را بغل کردم
غم هجران مفصل شد
چنان بیخود شدم از خود
که مجنون وار میگردم
به گرد ان خیابانی
که ان پاییز عصیانی
گذرگاه های آخر شد ,
تو رفتی و ز بعد تو
در این مرداب ظلمانی
در این شهر پریشانی
کلان , این شهر تهرانی
به یاد خاطرات دور و نزدیکت
چو عابرهای سرگردان
قدم ها با نگاه لرزان
به دنبال عبور اخرینت
دلم یکجا نشسته در کمینت
و میگویند؛ نمی ایی تو دیگر
و دل هرگز نخواهد کرد باور
که رفتی از میان ما چه آسان
مصیبت نامه ات مانده به دوران,
تو خوبی!
کار ما اندر فراقت؛
شده مویه و اه با چشم گریان.

جوانمرد نجیب و پاکبازم
تمام کوچه را ماتم گرفته
تو رفتی و تمام غصه ها را
همه یکجا به تن مادر گرفته

پرستوی سفر کرده ز بامم
رفیقانت همه زار و پریشان
به هر سو, گوشه ای ماتند و حیران
برادر خسته است از جبر دوران
چو پروانه به گرد شمع چرخان
هنوز باور نکرده رفتنت را
به دل دارد امید , برگشتنت را
ولی خوبم تو رفتی و فراغت
زند اتش شب و روز خانه اش را

و خواهر در جوانی پیر گشته
ز داغت نوگلم دلگیر گشته
میان گیسوان پرکلاغی
یه چن تاری سپید و تیر گشته
و شکوه میکند از بی براری
و چون شمع میچکد ارام و کاری . . .

نادری .

به یاد مادر بزرگ مهربانم

به بهانه یکمین سالگرد پرواز مادر بزرگ مهربانم .

مادر بزرگ خوب من رفته از  اينجا

بار سفر بسته بسوي بابا

مادر بزرگ منزل نو مبارك

مادر بزرگ خداحافظ تا قيامت

تسبيح ُ و مُهر و جانمازت ، جلو آينه مونده

بوي خوش گلاي ياس سجاده آبي رنگت

 تو صحن خونه مونده. . .

هنوز دعاي سحرات تو گوشمه

چادر نماز گلدارت رو پو‌شمه

اتاقي كه صفا ازش مي‌باريد

با بودنت مهربوني دائم ازش مي‌تابيد

چند روزيه دل گير و سوت و كوره

فضاي خونه ابريُ و چشمها همه نَموره

مادر بزرگ منزل نو مبارك

مادر بزرگ خداحافظ تا قيامت. . .

آروم بگير بخواب كنار بابا

قربون اون قد بلند و موهات

با معرفت، مگه بد كرديم ماها ؟

كه شب عيد عزمتُ و جزم كردي

صدا زدي حلال كنيد بچه ها !‌!‌!

مامان بزرگ ما كه بدي نديديم

فقط شبآ عَجز و دُعا شنيديم

كه با خدا،‌،‌، خلوتت به پا بود

كار تو شب تا صبح فقط دُعا بود

اين چند سا‌له غم بدي صدات داشت!

اين چند سا‌له غم بدي صدات داشت!

ما كه مي‌دونيم، فقط برا با‌با بود . . .

راستي بگو حال با‌با چه جوره‌؟

خوب ِ ؟ خوشه ، سلا‌متِ ؟ هنوز هم صبوره ؟

بگو با‌با صبور پر درد من

سرو بلند قامت سبز رنگ من

ما دلمون براي تو لك زده

دستمون از دوري تو يخ زده

نوازش دست مادر بزرگ پنا‌همون بود

كه بخت بد اونم ديگه پر زده. . .

مامان و پسر خوب پيش هم جفت شديد

ميشه منم مابين‌تون جا بديد ؟‌؟‌؟

مامان بزرگ راستي بازم يه سئوال

چي شد تا آخر كار

مثل با‌با كه دل كند از ........

تو هم زدي بريدي از .........؟؟؟

گفتي تا زنده‌اي نياين، ببينم

با اين كار خواستي،‌،‌، ملت، عبرت بگيرن؟

خواستی بگی دنیا وفا نداره

مال و منال و ارث بی اعتباره

آخ كه چه زاري سر خاكت كردن

چه شيوني سر مزارت كردن

نصف‌ دِه هُو  فرستادن پاگشاء

انگار عروس فرستادن،‌،، برشتوك كردن

همه ديدن، عبرت گرفتن و تو هم كه راحت

پيش بابا خوابيدي تا قيامت

بگير آروم بخواب كنار با‌با

قربون اون قد بلند و موهات . . .

خدا حالا بگو تكليف ما چي؟

نگاه مظلومانه با‌با چي؟

تكليف ما با دل پر درد چيه ؟

با قلباي پر شده از درد چيه؟

جواب ..........................چی؟

یه خونه بزرگ و تنها مادرم چی ؟

چقد بگيم خدا خوبُ و رَحيمِ

هم خوبُ و هم مهربونُ كريمه

خودش مياد و انتقام ميگيره

اين مايه عبرت سايرينه

به جون هرچي مرده توي دنيا

خدا خودش از همه بدترينه

تا نكنه من كه قبول ندارم

ايشون همون ارحمُ الراحمينه . .  .

ميدوني اهل آه و ناله نيستم

خود خدا شاهده آدم نيستن

..........................................

...........................................

مامان بزرگ پا در ميوني بكن

بخدا بگو خونه تكوني بكن

يه چند تايي نجس روي زمين هست

بردارشون، بركمونهُ گل نكن

زمينُ از نحسي نجاتش بده

رو مخ ما پاره آجر ول نكن ...

"یعقوب" چته‌؟ مگه سرت خورده سنگ ؟

اينقد با اين خدا تو كل كل نكن

خدا خودش بر همه چي معينه

يه فرصتي ميده ، بعدم خودش ميچينه

تو فكر آخر الامر خودت باش

بابا الان اون بالا پيش خداست

مادر بزرگ منزل نو مبارك

مادر بزرگ خداحافظ تا قيامت

بگير آروم بخواب كنار با‌با

قربون اون قد بلند و موهات .

 نادری/ ۱۷/۱/۹۲        

برای فرنوش عزیزم

مو ديدم غم سردي اويده وَر مالمون

بگو اي واي و حالم هَمو برار خُو ره

مو ديدم شوك زشتي سر بُهون ايخونه

همش اِخوار اياره هَمو برار خُو ره

بگو فرنوش نازم دوموديت و دلم مند

تا كي مو هي بنالم اي واي برار خُو ره

پا بس ايي خيال بيم كه حِجلتَ بوندم

خور ز غيب اُويَدك اي واي برار خُو ره

داتَ دس كي دودي بوتَ چه اشكنِويي

همه شو گرد ماليم اي واي برار خوُ ره

چي شوگار سياهي، طالع بوُت و دات بي

سُودن سي نا مروديت اي واي برار خُو ره

تَش زي و هونومونت با رهدنت عزيزم

خوم و ايلي بناليم اي واي برار خو ره

بگو تشمال نيورين، حناي سر نيورين

دَ حجله اي نسوزين اي واي برار خو ره

غم گره آسمونه و دَس ايي مصيبت

حالي دَ سيم نمنده اي واي برار خو ره

چِرنمُ و ايي روزگار، تَش ز و ايي خرمنم

وُر سر زنم هميشه اي واي برار خو ره

آس جم زيده زوني، ز غم به ايي گروني

با مو و ايلم اگو اي واي برار خو ره

ز وير مو نيروه تا هِستهِ ايي روزگار

فرنوش مو ياد تو، اي واي برار خو ره

پیچ مردابی

و در این پیچ مردابی
که می پیچد به پای تو
تمام لحظه ها سنگی
به تار و پود عمرم شد

سراسر رنج و اندوهی
به تاراج و خزانم برد
همه تکرار تکراری
تمام پود و تارم شد

هجوم زخمی مرهم
مدام از ریشه بر میکند
مثال باد ارامی
که از بیشه گذر میکرد

و می پوسید و می پوساند
و اتش شعله ور میکرد،
تو هم اتش زدی ما را
همین اتش بسوزاند
تمام هستی ما را

نبود یک لحظه اسایش
نبود امکان تغییرش
مکرر می شدیم لبریز
ز تاولهای تاثیرش

برو با روح بیمارت
تو از مرهم چه میدانی ؟
شبی مردی میان ترس
تو از بودن چه میدانی ؟

نگاه کن روی ادراکم
فقط جا پای تقدیر است
همین ایینه ما را بس
دلم از ناله هم سیر است

دلم میخواهد ای باران
بباری بر من مسکین
که جانم سخت الوده ست
ندارم جز تویی تسکین

مرا یکدم نبود اسان
صعود از قله تقدیر
چقدر خرداد شد ابان
که جاویدان ب ماند پاییز

بمان ای فصل بی برگی
که جان میگیرم از جانت
تو هم با ما چه همدردی

که می سوزی و می سازی
فقط با رنج میمانی

بمان ای فصل بی برگی
که با ما خوب همدردی

من از دروازه ی خورشید
به روی ماه می خندم !
تو هم پیمان با ماهی
من از خورشید لبریزم

برو ای روح نا بالغ
من از فردا نمی ترسم
خدا بنیاگری مطلق
بجز بر خانه ی اویش
من امیدی نمی بندم

برو ای دشت نا هموار
برو ای شهد نا شیرین
برو ای فعل پر تکرار
ندارم قطره ی اشکی
در این پیکار بی مقدار

و هر صبح می زنم اهنگ
به کوی روشن هستی
به نام عشق و سر مستی
سلام ای شکل خوش سیما . . .

یعقوب نادری/ اذر ۹۳

به یاد پدر بزرگم

واي كه از ايلمون پير خردمند ره     
    واي كه از مالمون خان خوش آهنگ ره

شيون و شور ليكه،قدا همه بريده       
  اسب منده بي سوارو يه خان ز هفت لنگ ره

برنو و زين و قطار، پا بند و گيوه منده    
     خين به دلم اباره كه آ قباد نمنده

دبيتش نيورين، خين به دلم نبورين             
   كلاه كي قباديش بنين به يادگاري

که از سوارون ایل نیله سوار تک ره
كه از سووارون ايل نيله سوار تك ره

صداقتت به هر مال گواه نجابتت بي  
      خدا دونه ز مالمون پياي بي دنگ ره

بي تو ده بهر دنيا بي تو خوش ني زنديي  
     گل و بهار و خوشي ز ايل توارمون ره

تفو و چرخ دنيا چه پست و چه پلشته    
       ليل و نهار ايچرخه حيف خان قبادمون ره

از ايل و از سووارون از جنگ و روزگارون
       فقط تو منده بيدي تاريخ  طايفه مون ره

اي از تبار خانل مو مندم با قطارل      
    فكر نكني دليريت از خاطراتمون ره

خيالت تخت نزاروم همه دس به تفنگيم  
       دوباره وقت تنگي گلال خين ابنديم

به رسم و كردار تو يكي يكي جون اديم  
دوباره با انديشه ات به اي سامون جون اديم

ما از تبار تونيم شجاع، نترس، دليريم     
 فقط يه مشكل فلك قافله سالار ره

تفنگ كه بي قطاره اسبي كه بي سواره        
 ايلي كه خان نداره گمونوم آ قباد ره

برين يه پيغوم بدين به خفته كلگچي      
  آ علقلي خانمون كه آ قبادمون ره

برين پيام سپاهان به خفته باغ رضوان   
     آقا عطا شجاعي، رفيق مشاعره ات ره

به خان سالار نصير خان به جدش علي مه خان   
   بگوين به نصرالله خان اولاد ارشدش ره

به مهرنوش خان بگوين كه وراثتت سنگينه 
      سخت گرده وِاري بكن كه گرده وارمون ره

هر چند نام نيكت منده به هر ولايت     
     خوت كه رهدي نزاروم ده اعتبارمون ره

فكر نكني چهل روزه به زير خاك رهدي 
      شجاعت و دليريت يهو ز ويرمون ره

تو تا ابد زنده اي الگو و پاينده اي     
   مردم مالمون اگون تاريخ زنده مون ره

پسين ميلاس واي چه سخت و دلگير اوي 
     بي تو ده چشمه ميلاس خشك و نفس گير اوي

هيبت ز زرده رهده تش چالمون چه سرده 
       بي تو ده من مالمون يه دل خش نمنده

نواي شه نامه ات كو؟ صوت قران نمنده
       مجلس نشين والا سخت جات خالي منده

چه خوش سروده سعدي كه مرد نيك نيميره
        بدون خان نزاروم نومت دائم به ويره

چه خوش سرود سعدي كه مرد نيك نيميره   
   به يمن اولاد رشيدت نومت دائم به ويره

ساده/ عاری از هر چه تعلق و دروغ

ساده امده بودی
با دو چشم مشتاق که همه دلت را هویدا کرده بود
ساده عین خود ما
دوست داشتنت ساده بود
صادق و بی ریا درست عین خود ما
انقدر صمیمانه اشتیاقت را به رخ کشاندی که دل از بدو حضور نمک گیرت شده بود به گونه ای که انگار هزار سال نان نمک داشته ایم
ساده, مهربان, دوست داشتنی؛
لبخندت همانیست که یاس را نا امید می کند و خدا قوتی ست بر تمام روزمرگی و کلافگی ها
"وبی تابم میکند تابناکی دندانت وقتی که میخندی
و همین برای نابودی یک مرد کافیست, خنده ات میتواند ایمان از دست رفته را برگرداند به قلب قبل از مردن"
و همین برای ارامش یک مرد کافیست. . .
ای ساده از نژاد گل های شقایق پر پر شده در دست باد! استواری کوه بر شانه هایت
صداقت رود در چشمانت
زلالی چشمه در قلبت و مهربانی برکه با برگ در کنارت احساس می شود.
و دوست دارم این صداقت و اصالت و مهربانی را، چرا که به من اعتماد دوباره را چشاند و فهماند که میتوان دنیا را دوباره دوست داشت، و جهانی که با تو زیبا شد.
دوباره مینوسم همانی را که در بدو اشنایی برایت سروده ام:
چشم هایت زیباست
چیزی شبی گل های لیلیوم
فرم لب هایت
و زیبایی لبخندت، ناخود اگاه
زیبایی یک پری را متصور میکند در ذهن
در تدقیق لحظه ها
همیشه چشمان معصوم و نگاه مهربانت متجلی ست
و من همانم
پسری از دیار سربداران
نشسته بر اسبی سپید
در همان مزرعه, هنگام غروب
درست همانند خوابی که دیده بودی
امده ام با تو به رویاها بروم
و چیزی ندارم به تو ببازم
جز همین نگاه
و کاش همین نگاه
کمی قلب تو را بلرزاند. . .
دل تو لرزید و دل من ارام گرفت در کنار تو و اینچنین شد که جهان زیبا شد در کنار تو
و من دوباره به زندگی برخاسته ام به گونه ای دیگر, نه همانند روزمرگی های قبل از با تو بودنم
و در اخر:
برایت هرچه زیبایی و ایات شکیبایی
دلی از عاطفه لبریز شکوفه،،، سایه سار بید
نسیمی از بهاران دلی مست و غزلخوان
و هر چه مهربانی در زمین باشد برایت ارزومندم
غزلک لمس بودنت فرخنده باد
و فرخنده است بر من تمام ایام چرا که تو همسفری
به پاس تمام صبوری هایت سپاس .
ارزومند ارزوهایت yaghob

به کل طافه ام فدای تیه کالت

تقدیم به تو که صبر درس از تو اموخت
و مهر ورزی را با گذراندن سالهای عمرت اثبات کرده ای تقدیم به تو که سزاوارتر از تو برای احترام ندیده ام؛

بمیروم دل چی او زلالت
به کل طافه ام فدای تیه کالت
بگردم کل ایل هفت و چاره
خدا دونه که نیبینم مثالت
نجابت از تیا کالت اباره
به قربون سر دیاری و وقارت
نشون از گفترون مال دوری
شده مکتوب بزرگی ایل و مالت
بده پیغوم که تا لشکر کنی جمع
هزارتا سر سپرده بیقرارت
هزار برنو به دوش با هم عهدن
فقط کافی بوندی دی قطارت
که اسبه زین کنی و ره بیفتی
به دینداتم قشونی وا دیارت
همه دونن که از کی ریشه دوری
به بی مریم رسه ایل و تبارت
رگ و ریشه ات ز ایلخانی دیاره
بنازم او تبار بی مثالت
تف و لعنت به ایی چرخ زمونه
که هرچی غم بیدک کردک و بارت
غمی سنگین گرهده ایل و مالت
بنازم زونی چی کوه کلارت
که خم ناوردیه من ری به ابرو
و ایی غم که فلک نا گرده بارت
که روز سر پا بیو شو اشک ارختی
یه دف دشمن نگرده شاد ز حالت
غمت سنگین و من غم شریکتم
تش ایزنه به کوه ارسل زلالت
ز خدای کافر دل صبری طلب کم
ورنه ایی غم تا ابد تش نه به کارت
از خدای کافر دل صبری طلب کم
ور نه ایی غم تا ابد تش نه به کارت .

شعر؛ یعقوب نادری / اردی بهشت/ ۹۴

رهگذر

رهگذراي در مسير بادها

خسته از تكرار و از بيدادها

رهگذراي همنواي خوب ما

بودنت تنها دليل بود ما

رهگذر، تو مرهم قلب و دل خستوي ما

وارث ايل و تبار و اعتبار كوي ما

سهم تو يك آسمان ياس سپيد

صد هزاران نسترن با بوي سيب

چون تو هستي فارغ از ماه مَهيم

از فروغت روشن است پستوي ما

آسمان تيره ي شب هاي ما

با وجودت روشن است اي خوب ما

بي تو سنگين در گذار است عمر جان فرسوي ما

گه گداري رو بچرخان سوي ما اي خوب ما

با تو هردم زندگي رنگ و جلايي ناب داشت

بي تو بي نقش و نگار است آسمان كوي ما

چون رخ مهتاب در مشق سياه آسمان

پرتو نوري فكن در جاده‌ي كم سوي ما

خوب ما اي وارث آبا و اجدادي ما

اي تو شاهدخت دلاور مرد والا خوي ما

طينت پاكت دليل محكم همچو سرو آزادگي

از براي تشَ و تيرَ و دولت منصور ما

"شاد باش"

"شادباش"

" اي عشق خوش سوداي ما"

 یعقوب نادری/اسفند/۹۲

به یاد استاد بهمن علاالدین

به یاد خسروی آواز ایل آبهمن علاالدین ملقب به مسعود بختیاری؛

,,کن کن مالا رسین بیو بریم و باشون
بیو بریم جار بزنیم جا ورگه هاشون

یکینه ایخاستوم که بیداده بخونه
بکنه خار و دلم گل به جاش بنشونه,,

کن کن مالا رسین دلا برشتن
آ بهمن وری و پا کوگانه رشتن

یکینه ایخواستی که بیداد بخونه
ورکنه خار از دلت گل به جاش بنشونه

مر شمال باده دمی سیت بخونه
والا کل ایل پا مال کنونه . . .

دهمین سال است که بانگ اهورایی ایلمان به خاموشی گراییده, آری دهمین سال است که کبک تاراز به خواب ناز رفته است
گرچه او جاویدان است ولی دریغ که دگر صدای روح پرورش دلهایمان را جلا نمی دهد

ده سال است که کبک تاراز به خواب رفته و ققنوس ایل نمی خواند,,, ده سال است که حنجره کبک خوش صدای ایلمان خاموش گشته است

بهمن بگو؛ از گرده واری و مال کنون ایل
بهمن بخوان؛ از تاراز و کبک هایش
بهمن بگو؛ از خروش کارون از کوهرنگ تا بهبهانش
بهمن بخوان؛ از تیگ نوشت پریشان ایلمان
بهمن بگو؛ از سرناهای خاموش و کرناهایی که فقط چپ میزنند
بهمن بخوان؛ که هر کرکس عقاب شده در آسمان آسماری

بهمن مگر تو بخوانی که دل ها دوباره جوش بگیرند که هفت و چهارم سخت شکاف برداشته است
بهمن بخوان؛ که آستاره صبح بتابد که تیغشت شب آسمان ایلم را به رنگ سیاه چادرهای ایلم سخت مکدر کرده

بهمن بزن هی جار, مگر دوباره جمع شوند پسر پای مات گندم برای درو و دخترها مشک به دوش راهی چشمه از برای پخت نان با گندم نو
بهمن بخوان که هر شغال ببری شده از برای بره های گله مان

بهمن بخوان که سکوت ایل سخت نفس گیر است

بهمن بخوان تا بابونه ها شکوفه دهند و صدای گاله ی پسرهای ایل هی جاری شود
که مه هنوز سروی بلند قامتیم به ارتفاع تاریخ

بهمن صدای کلاغان کلافه مان کرده, بخوان تا کوگ تاراز به همنوازیت آواز سر دهد

بهمن بغض غریبی راه نفسمان را بند آورده است و آوازمان در گلو شکست
بهمن بخوان که فصل, فصل مال کنون است و دیده در کن کن کوچشان سیل به راه انداخته
ایل کوچ کرده و دل در جای خالیشان زار میزند
بهمن بخوان که کن کن مال ها رسیده و دل ها در فراقشان برشته و کبک ها رشته شده است
کسی را می خواستی که برایت بیداد بخواند, خارهای دلت را بکند و به جایشان گل بکار
دریغ که مگر همان شمال باده آواز برایت بخواند که ایل گرفتار مال کنون غریبی است .

بهمن جاودان است, بهمن نخواهد مرد, بهمن در هر آواز زیر لب دختر و پسرهای ایل زنده و پویاست

افسانه مینا بنوش بهمن تا همیشه سینه به سینه در تاریخ بختیاری نقل میشود و هرگز به خاموشی نخواهد گروید

بهمن تا همیشه جاودان است

بهمن خسروی آواز ایلمان است .

یعقوب نادری لردجانی