چه آشوبی به سر دارم
دلم تنگ است و آشوبی به سر دارم
از این بلوا شده بر پاه تمام روح و افکارم
چه فریادی
چه فریادی به سر دارم
چه گردابی شده بر پاه از این بی مهری دنیا
خدایا کوه غم دارم
خدایا کوه غم دارم
خدایا از زمین و آسمانت، ماه و مهتابت
ز خورشید و ز دریایت
ز جنگلهای انبوهت
کویر و سبزه زارانت
ز باران بهارانت
ز پاییز هزار رنگ و
زمستان شکیبایت
که قربانی بد نامی گلها گشته اندامش
شده زخمی تمام پیکر پاک و نجیبش
و تهمت ها زدند بر دامن صاف و سپیدش!
خدایا من دلم میگیرد از این چرخش چرخت
که کام نیمی از این خلق شیرین است
و نیمی دیگرش تلخ و پر از آه و گلایه
و دلهاشان چه چرکین و غمین است
و غمگینند چرا نانی ندارند
ز بهر طفل خردش از برای آتیه
نه نانی و نه نامی و امیدی هم ندارند
که سر آسوده بر دامن گذارند
و سنگی هم پی سامان گذارند
گلایه میکنند از بخت خفته
چرا بهرش خداشان ناز خفته !
خداوندا شنو آه مدامم
تمام کفرهای بی حسابم
خداوندا بگو بهر چه باشد؟
یکی آسوده بر بستر خفته باشد
یکی هم از برای لقمه ای نان
تمام شب به سگ دو گشته باشد
خداوندا بگو بهر چه باشد؟
و این تبعیض را حکمش چه باشد
تو که لطفت برای این و آن نیست
ز جودت کل عالم شده لبریز
بگو پس اینهمه بالا و پایین
ز بهر کفر است، یا دین آیین؟
خداوندا به ذات کبریایت
تمام بندگان آسمانیت
به بانگ حی علی خیر السجودت
به قد قامت، رکوعت و سجودت
سلامت و قنوتت و قیامت
به بانگ حی علی ذات خداییت
تمام آیه های آسمانیت
که چشم اهرمن را کور گردان
نظر بر ما به پاکی و صفا کن
دل ما را به نورت آشنا کن
خداوندا قسم بر پاکبازان
به آن پیغمبران دین و قران
که دست اجنبی ها را جدا کن
و ما هم را از این فتنه رها کن
اسیر دل و لذت ها نباشیم
که شرمنده در عقبی هم نباشیم
عطا کن نوری از ذات حقیقت
که در دنیا نباشیم پی لذت
نباشیم و نگردیم خار و خفت
به دامان گنه افتیم و ذلت
خداوندا قسم بر اولیایت
مقربین عرش کبریایت
که ما را یک دمی آزاد مگذار
به آن و کمتری از آنی نگه دار .
تابستان 96
یعقوب نادری لردجانی
14/4/96