به عزم رفتنت جانا
به عزم رفتنت جانا
هزارن درد حاصل شد
چو رفتی از برم ناگه
سیه روزی میسر شد
شب پروازت ای خوبم
دلم در کوره ی غم ها
خودم در گوشه ای تنها
دو زانو را بغل کردم
غم هجران مفصل شد
چنان بیخود شدم از خود
که مجنون وار میگردم
به گرد ان خیابانی
که ان پاییز عصیانی
گذرگاه های آخر شد ,
تو رفتی و ز بعد تو
در این مرداب ظلمانی
در این شهر پریشانی
کلان , این شهر تهرانی
به یاد خاطرات دور و نزدیکت
چو عابرهای سرگردان
قدم ها با نگاه لرزان
به دنبال عبور اخرینت
دلم یکجا نشسته در کمینت
و میگویند؛ نمی ایی تو دیگر
و دل هرگز نخواهد کرد باور
که رفتی از میان ما چه آسان
مصیبت نامه ات مانده به دوران,
تو خوبی!
کار ما اندر فراقت؛
شده مویه و اه با چشم گریان.
هزارن درد حاصل شد
چو رفتی از برم ناگه
سیه روزی میسر شد
شب پروازت ای خوبم
دلم در کوره ی غم ها
خودم در گوشه ای تنها
دو زانو را بغل کردم
غم هجران مفصل شد
چنان بیخود شدم از خود
که مجنون وار میگردم
به گرد ان خیابانی
که ان پاییز عصیانی
گذرگاه های آخر شد ,
تو رفتی و ز بعد تو
در این مرداب ظلمانی
در این شهر پریشانی
کلان , این شهر تهرانی
به یاد خاطرات دور و نزدیکت
چو عابرهای سرگردان
قدم ها با نگاه لرزان
به دنبال عبور اخرینت
دلم یکجا نشسته در کمینت
و میگویند؛ نمی ایی تو دیگر
و دل هرگز نخواهد کرد باور
که رفتی از میان ما چه آسان
مصیبت نامه ات مانده به دوران,
تو خوبی!
کار ما اندر فراقت؛
شده مویه و اه با چشم گریان.
جوانمرد نجیب و پاکبازم
تمام کوچه را ماتم گرفته
تو رفتی و تمام غصه ها را
همه یکجا به تن مادر گرفته
پرستوی سفر کرده ز بامم
رفیقانت همه زار و پریشان
به هر سو, گوشه ای ماتند و حیران
برادر خسته است از جبر دوران
چو پروانه به گرد شمع چرخان
هنوز باور نکرده رفتنت را
به دل دارد امید , برگشتنت را
ولی خوبم تو رفتی و فراغت
زند اتش شب و روز خانه اش را
و خواهر در جوانی پیر گشته
ز داغت نوگلم دلگیر گشته
میان گیسوان پرکلاغی
یه چن تاری سپید و تیر گشته
و شکوه میکند از بی براری
و چون شمع میچکد ارام و کاری . . .
نادری .
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۵ ساعت 12:52 توسط یعقوب نادری
|