,,جا مانده از قطار شب,,

نشسته روی سکوی کنار درب ورودی

بی حوصله آخرین کام را از سیگار گرفت

و با پرتابی حرفه ای
به سطل زباله انداخت

فقط دو دقیقه دیر رسیده بود

یاکریمی که از کنارش پرید

حس خوبی برایش داشت

جان در طلب هوایش بی قرار

و شوقی سرکش برای دیدار

جا مانده از قطار

و در ایستگاه چشم انتظار

بی حوصله بطرف سالن می رفت
و چمدان را دنبال خودش میکشید

مسافرانی که همه در لیست انتظار, منتظر بودند

ساعت بزرگ ایستگاه لحظه رسیدن قطار دیشب را نشان میداد

شاید کمی منظم تر بودن

تا ساعتی دیگر, دوست را در آغوش میکشید

شاید هم دوست مشتاق به دیدار نبود

او و صندلی های آهنی

مسافران و ساعتی بزرگ

نفسی که تنگ آمده بود

وسوسه کشیدن سیگاری دیگر

و خانمی که مادرش را دوان دوان می کشید

طفلک نمیدانست

ما از سپیده منظریم

بی اختیار چشمانش را بست

صدای خانمی که می گوید ,, آقا,,

و صدای بلندتر متصدی که میگوید ؛

آقای کاپشن قهوه ای


چرت کوتاهش را میشکند . . .

با شوق به سوی باجه می رود

متصدی میگوید؛

قطار اتوبوسی, فقط تا نیشابور


سوار می شود

بهتر بود تا شش ساعت انتظار

تازه آنجا هم که تا مشهد راهی نیست

اگرم هست, خیالی نیست

شاید اگر نیشابور تا مشهد را قدم می زد

کمی آرام می شد .

,, دلنوشته در سفر
یعقوب نادری/۹۴/۱۱/۲۷