به یاد آن همه مهربانی که در سخاوت دستان تو

مرا به باغ باغ شکوفه

تأمین اعتبار کرد . . .

همین دیروز که از مرور آخرین خاطره امان


در زمان دولت مان, شوکت مان و شکوه مان

به پاس حضورت

می گذشتم!

یکی از هم قطارانت

به پاس آنهمه عظمت و اعتباری

که خلاصه در تو بود!


دست مرا به گرمی و مهر فشارد

و پیشانی ام را

یکی برای خودم

و دیگری بجای تو بوسید.

پدر

یگانه یاور کودکی تا جوانی ام:


تا تو بودی, باکی از دنیا نبود

چون تو رفتی, گریه چشمانم ربود. . .

 

پدر کوهی از درد بود

پدر اسوه ی صبر بود

پدر همچو سرو سرفراز

پدر مأمن درد بود

پدر از کودکی مرد شد

غمخوار مادر و . . . . . .

. . . . . . . که همگی بی وفا شدند

خاری به دل و چشم بابا شدند

پدر ریشه را آب داد و نشست

ز یاران خود تیشه خورد و شکست

پدر را غم از مکر دوران نبود

غمش ملک و میراث و سامان نبود

وقاحت ز یاران از حد گذشت

ز کین خودی شاخ و برگش شکست